نامه نقره ای پانزدهم
تا خدا هست
باد یعنی ما
آفتاب یعنی همین
پوستت را بکن
من هسته های تو را
میان نمناکی صورتم خاک می کنم
تو رشد می کنی
من
آه می کشم
مثل وقتی گرفته ام !
وقتی تو آن طرف تر از دنیا آرمیده باشی
و آدم های بی اختیار شده
دهانم را می بویند
بخواب !
این جا هیچ چراغی روشن نخواهد شد
من
درختی با شکوفه های سفید سرما زده
طولی نخواهم کشید !...
به دریا بریز !
به صدف های تنها
و خودت را به خاطر بیاور
مرا
که تیر می کشم
اما
حتی یک ذره آن طرف تر از خودم
فرو نمی آیم
من این جا هستم
در دل مردن
و فقط باران می تواند مرا به خاک بسپارد
به خدا
به باد
به آفتاب
تو ابر ها را برقصانی . رشد کنی
من آه بکشم
بمیرم.
+ نوشته شده در دوشنبه 5 مهر1389ساعت 13:32  توسط عسل
|